nasrin44
salam pesar khale khaste nabashi
-----------------------------------------------
sue
کیسه کوچک چایی تمام عمر دلباخته ی لیوان بود
ولی هر بار که حرف دلش را می زد
صدایش در آب جوش می سوخت و ساكت مي شد ...
کیسه کوچک چای با یک تیکه نخ رفت تا به ته لیوان رسيد
حرف دلش را آهسته گفت ...
لیوان سرخ شد
-----------------------------------------------------------------------
lili1370
salam my30.. hamishe khejalatam midi. khili ba mohabati.. omidvaram hamishe ghalbet shad va be arezohaye zibayat beresi ino az khodate mehraban khastaram
-----------------------------------------------------------------------------------------
nasrin44
salam pesar khale jan man ham barat arezoye movafaghiyat mikonam va vaghan az dashtane pesar khalei mesle to be khodam mibalam ,omidvaram ke hame chiz be zodi tamam beshe va beghole u hagh be hagh dar berese ,movazebe khodet bash azizam .
---------------------------------------------------------------------------------------
p0oo0ya
man moonadam inja che khabare
2 3 nafarin ke har3 az swedin har3 taze varedin har3 sen balaeen har3 ham zede moosavi
dar zemn nemikhay bahs koni nakon too boogho karna kardan nadare
--------------------------------------------------------------------------------------------
meee
salam dige be ma sar nemizani?
--------------------------------------------------
monciel
سلام سیامک عزیزم
-----------------------------------
bibal
سلام و درود به داداش سياي گل
خيلي مخلصيم
شاد باشي
--------------------------------------------
peyt
بازی...
زندگی مثل بازی حکم میمونه...مهم نیست که دست خوبی نداری٬مهم اینه که یار خوبی داشته باشی.
اینطوری شاید حتی بتونی بازی باخترو هم ببری.!
------------------------------------------------------------------------------------------
peyt
من ایدز دارم بغلم میکنی؟
بچه ها تو كلاس بودند ،
سارا مثل هميشه آرام و ساكت رديف وسط نشسته بود
كلاس شلوغ بود
قبل اومدن خانم معلم
بچه ها ناگهان ساكت شدند
خانم ناظم اومد تو كلاس
با يه پوشه
همه خيره به پوشه
سارا خواجويي
سارا دستشو برد بالا
چرا موقعه ثبت نام نگفتين كه ايدز داري
فردا با ولي بيا
چشم خانم
بچه ها همه به سارا نگاه كردند
كل زنگ
سارا مثل هميشه ساكت بود
اين بار با بغض
.
.
.
.
.
.
تو حياط
سارا آروم نشسته بود
تو صورتش احساس سوزش كرد
پوست نارنگي بود
بعديش آشغال سيب بود
كمتر از يك دقيقه
دورش شلوغ شد
بچه ها دورش كردند
مسخرش مي كردند
آشغال پرت مي كردند
سارا آرام بود ،با بغض
به هر زحمتي بود از جمعيت خلاص شد
رفت تو كلاس
بچه هايي كه تو كلاس بودن ، با اومدن سارا بيرون رفتند
ترسيدند
سارا رفت آخر كلاس
ميز آخر
سرش گذاشت رو ميز
گريه نكرد
بغض كرد
رو به ديوار
.
دستهايي رو شونه هاش حس كرد
نگاه كرد
خانم بهداشت ، خانم مهدوي
لبخند داشت
رفتند دفتر
قطرات اشك سارا پاك كرد
كم بودند
گذاشتش رو صندلي
پاهاش به زمين نمي رسيدند
سارا به كف زمين خيره شده بود
خانم مهدوي جلوش زانو زد
چه حيووني دوست داري ؟
به چشاش زل زد
سارا هم مجبور شد
بدو بگو تنبل
پاندا
ميدوني بزرگترين آرزو پاندا ها چيه ؟
نه
عكس رنگي بگيرند
سارا خنديد ، با هم خنديدند
اولين بار بود اون روز
.
.
.
.
.
سارا تو دفتر تنها نشسته بود
خانم ناظم اومد
از سارا فاصله گرفت
بعضي از اين مادر ها معلوم نيست چطور بچه دار مي شن ، گاو و گوسفندشون ...ء
سارا ديگه آروم گريه مي كرد !۱
خانوم مهدوي اومد
چي شده ؟
سارا به ناظم اشاره كرد
خانم مهدوي به ناظم خيره شد !
هيچي ، داشتم بهش مي فهموندم كه از الان تو جامعه يك آشغال ، خب حقيقت تلخه ...
معطل نكرد
گذاشت تو گوش خانم ناظم
از مدرسه زدند بيرون
.
.
.
.
.
شما ولي دم هستيد
بله ، يكي از آشنايان
حال سارا خيلي بده
خانم مهدوي زنگ زد به خونه سارا
مادر سارا خمار بود
گوشيو بر نداشت
تو بيمارستان مي چرخيد
رفت تو نمازخانه بيمارستان
تا صبح دعا كرد
دم دماي صبح خوابش برد
آقاي دكتر چي شد ؟ء
سه بار رفت ،
دكتر خنديد
اما زنده موند ، سه بار هم برگشت ، تو يك كلام معجزه شد!
سارا چشماشو باز كرد
تو چشماي سبز خانم مهدوي محو شد
گونه هاي سارارو بوسيد
خدا دوباره تو رو داد
.
.
.
.
بهشت زهرا
تدفين مادر سارا :
اهل فاميل مي دونستند كه سارا ايدز داره
كسي دورش نبود
خاكسپاري تموم شد
از دور خاله سارا اجازه داد كه سارا بيشتر بالاي خاك بمونه
باز هم تنها بود
بوي خانم مهدوي رو حس كرد
از پشت دستاشو رو شونه هاش حس كرد
من ايدز دارم ، بغلم مي كني
خانم مهدوي داشت آروم گريه مي كرد
سارا برگشت
خانم مهدوي رو بغل كرد
اولين بار بود
سارا هم آروم گريه اش شروع شد
.
.
.
.
.
بيمارستان
اين بار خانم مهدوي
تو مراقبت هاي ويژه
كل خانواده اش دورش جمع شده بودند
اما مهدوي به پنجره در خيره شده بود
در همان حال از دنيا رفت !
اطرافيانش با شيون خانم بهداشت را ترك كردند
از پشت در سارا آرام به داخل اتاق اومد
مثل هميشه
با لب هاي كوچيكش
گونه هاي خانم مهدوي بوسيد
چشمهايش را بست
حس مي كرد خانم مهدوي زنده است
.
.
بچه ها خانم ناظمو ديدند
دور سارا حلقه زدند
سارا تك تك بچه ها را بغل مي كرد ،
بچه ها عاشق ناظمشون بودند
ناظم دبستان سميه مهدوي
ويژه كودكان ايدزي

----------------------------------------------------
re59
اخلاص در اندیشه و گفتار و عمل عمل لایروبی چشمه سار های درونی است.ایشالله 27/03/88 روز پر برکتی باشه براتون. شاد باشید دوست بزرگوارم.
-------------------------------------------------------------------------------------
maas
سلام خوبی عزیزم ممنون که سر زدی
-----------------------------------------------------
kingseven
lapamo gozashtam vase kese dige vali hanoozam daram bokonam tut chera to biay begu khodam miam lashi
-------------------------------------------------------------------------------------
nasrin44
• (¯`v´¯)
`*.¸.*´
¸.•´¸.•*¨) ¸.•*¨)
(¸.•´ (¸.•´ .•´ ¸¸.•¨¯`•
_____****__________**** ______
___***____***____***__ *** ____
__***________*****______***___
_***__________**_________***_
_***_______ JUST _________***_
_***________ TO__________***_
__***_______SAY ________***__
___***______nice________***____
____***_____page _____***_____
______***___________***_______
________***_______***_________
__________***___***___________
____________*****____________
_____________***_____________
______________*__________
6 ساعت قبل حذف
--------------------------------------------------------
nikta
هميشه به من مي گفت زندگي وحشتناک است ولي يادش رفته بود که به من مي گفت تو زندگي من هستي روزي از روزها از او پرسيدم به چه اندازه مرا دوست داري گفت به اندازه خورشيد در اسمان نگاهي به اسمان انداختم ديدم که هوا باراني بود و خورشيدي در اسمان معلوم نبود شبي از شبها از او پرسيدم به چه اندازه مرا دوست داري گفت به اندازه ستاره هاي اسمان نگاهي به اسمان انداختم ديدم که هوا ابري بود وستاره اي در اسمان نبود خواستم براي از دست دادنش قطره اي اشک بريزم ولي حيف تمام اشکهايم را براي بدست اوردنش از دست داده بودم
----------------------------------------------------------------------------------------
essi63
درود...اماده اید دوباره بدون سانسور به خودمون نگاه کنیم؟این واسه اینکه بدون شک خودمونو دوست داشته باشیم اما این پیش شرط واجبکه خودتو...شرایط رو همینطوریکه هست قبول کنی بعد واسه تغییر تلاش کنیم...یاد اون حرف کشیش افتادم که اخر عمر به این نتیجه رسید که باید از خودش شروع میکرده نه از جامعه اش...یه قانونی وجود داره که رو هر چی تمرکز کنی بسط پیدا میکنه پس اول باید رو خودمون تمرکز کنیم نا خوداگاه رو اطرافیانمون تاثیر گذار میشیم...چرا نشستیم که دیگران واسمون کاری کنن؟من اصلا ادم سیاسی نیستم چون اطلاعاتش رو ندارم و مطمئنا خیلی از دوستان دانششون تو این زمینه از من بیشتره و کاملا بی طرفم...ولی اینو میخوام بگم مگه قراربود که اقای موسوی واست معجزه کنه؟ همه میتونن تو زندگیت تاثیر منفی بذارن ...همه میتونن بشکننت اگه تو این اجازه رو بدی...چرا یه اتفاق باید در جامعه اینقدر نسل جوون رو افسرده کنه؟...چرا نا امیدی؟ ما باید از هر شکستی یه درسی بگیریم نه اینکه با خاک یکی شیم...ما اگه رو خودمون کار نکنیم...اصلاحات غیر ممکنه چون کار مغز تغییر نیست کار مغز حفظ تعادله ما ادماست...به حرفام بدون جبهه گیری فکر کنید...خودت رو دوست بدار و کمک تا دیگران نیز بیشتر خود را دوست بدارند.
------------------------------------------------------------------------------------------
essi63
سیا جان شما مطمئنی متولد 1318 هستی؟
--------------------------------------------------------------




